ابدالی محمدی: مرده آنست که نامش به نکویی نبرند. قیصر همزاد عاشقان جهان بود. تا عشق هست. تا انتظار هست, قیصر هم هست ....

 

س-ح: خدا رحمتش كند. اولين بار كه اشعارش را با صداي محمد اصفهاني شنيدم از خود بي‌خود شدم اشعار بعدي را كه شنيدم بدون آن كه بدانم شعر از قيصر است و بدون آن كه ايشان را بشناسم گفتم اين اشعار از يك نفر آن هم يك عاشق است. بعدا فهميدم كه شعر ها از او هستند.

يادم مي‌آيد روزي وارد محل كار خود شدم از درب دانشگاه كه وارد شدم "آفتاب مهرباني" او را شنيدم. چنان از خود بي‌خود شدم و حالت مستي به من دست داد كه تا محل كارم گريه كردم. آفتاب مهرباني او بيانگر عشق بي‌كران او است. و نمي‌دانم اين چه سري است كه اين شعر مرا ريشه كن مي كند و آنقدر مي گريم كه اطرافيان تعجب مي كنند. واقعا كه عجيب هنرمندي بود. به نظر من قيصر رويا بود. خداوند رحمتش كند.
 
محمدرضا سنگری: شعر امین‌پور، سیال، یکدست و به ویژه از نظرگاه طبیعی بودن زبان، تقریبا در میان شاعران انقلاب بی‌بدیل است نوعی وحدت و سلامت در زبان امین‌پور می‌توان دید که در بیرون از شعر، خود شاعر نیز آیینه همین ویژگی‌هاست. شعر و زندگی امین‌پور، یگانه است و سرشار از صداقت و صفا و سادگی و یکپارچگی و این چیزی است که در روزگار ما با چراغ باید به دنبالش بروند.

سیدحسام‌الدین سراج: قیصر، از کوته‌نظری‌های دیگران، بزرگوارانه می‌گذشت و همه را عین لطف حضرت حق می‌دید. او با دلش روراست بود و آنچه را دلش نمی‌پذیرفت، نمی‌گفت. با همه درد و رنج و بیماری، همیشه دیگران مهمان لبخند و تواضع او بودند، اما این اواخر، گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود و دلش از زمین و زمان گرفته بود که گفت: «بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر».

 
 
شاعر بزرگ شادروان سيد حسن حسيني  در گفت وگويي درباره او گفته بود:

تنها كسي كه هم شعرش و هم شخصيتش را دوست دارم، قيصر است. يك نكته را هم هميشه گفته ام كه فاصله بين شعر و شخصيت قيصر به حداقل رسيده و هر چه فاصله بين شعر و شخصيت شاعر به نظر من كمتر باشد، مردم آن شاعر را بيشتر باور مي كنند.
در واقع، مهرباني و لطف و صميميت و آن لبخند معروف قيصر، در اشعارش نیز ديده مي شود.

شادروان سلمان هراتی، شاعر خوش قریحه و يار صميمي قيصر، شعری را در سال 1363 به او تقدیم كرده:

 براي شاعر صميميي قيصر
دست‌سپید و پاک و نجیب تو                    
                 دنبال یک شكوفه آبی‌ رفت
هم‌شانه با نسیم سحرگاهی                  
                از روی نعش سرد سرابی رفت
 

تو مثل قلب مردم دشتستان                      
                 از ازدحام حوصله سرشاری
وقت هجوم دغدغه پنهان                     
                دستی به سمت لطف خدا داری...
                                                                 برادرت
                                                                     سلمان هراتی

و...

و خودش در مورد شاعری اش سروده بود :

نه از مهر و نه از کین مى نویسم
نه از کفر و نه از دین مى نویسم.
دلم خون است، مى دانی برادر
دلم خون است، از این مى نویسم

-----------------------