نامه اي به...

دلش گرفته بود.نمی دانست چرا ؟ خانواده خوابیده بودند ولی او نمی توانست بخوابد.حوصله ی هیچ چیز را نداشت.دوست داشت با کسی حرف بزند اما در این ساعت شب با چه کسی؟ با خودش ؟ اما آرامش نمی کرد. کاغذ و قلمی گرفت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه اش که تمام شد، آن را دوباره خواند تا کمی سبکتر شود و نکند که غلط نوشته باشد مثل چند سال پیش که نامه ای را برایش فرستاده بود، و او با چندین غلط املایی برگردانده و نوشته بود : آخه مرد حسابی ! چقدر بهت بگم برو کمی فارسی یاد بگیر ؟

از آن زمان تا حالا خیلی سالها گذشته بود ولی دوست داشت که این نامه اش بدون غلط باشد.

به نظرش ـ نامه ـ هیچ غلطی نداشت.آن را تا زد که یکدفعه چیزی به یادش آمد.مثل اینکه برق گرفته باشدش.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رو به روی قاب عکس که رسید، لبخندی زد و گفت : محسن ! آدرست کجاست ؟

محسن که سوار موتور گل مالی شده بود، از داخل قاب عكس نشسته بر تاقچه، فقط برای او دست تکان می داد.