شد بر فراز نیزه سری و کفن نداشت


آن نی مگر خبر ز من و داغ من نداشت؟


افتاده بود در دل گودال ، پاره تن


نعشی که جای نعل و سم و پازدن نداشت


با نغمه ای به رنگ رضا غرق دوست شد


با حنجری که فرصت حرف و سخن نداشت


در زیر سنگهاست غریبی که سالها


بر شانه جز نشانه زخمی کهن نداشت


" آن صید و پا زده در خون" چرا چنان


" آن  کشته فتاده به هامون "  کفن نداشت


ٱن کس که بود خانه او ٱشیان عرش


ٱواره شد به دشت ، مگر هموطن نداشت؟


ای هیات بنی اسدی، پاسخم دهید


آن میهمان کوفه مگر پیرهن نداشت؟

 

https://www.instagram.com/p/BZZLQDLhX0x/?taken-by=s.hhabibpour