کد خبر: ۱۷۵۲۸۵
تاریخ انتشار: ۱۵ تير ۱۳۹۰ - ۱۲:۵۲
بسم الله الرحمن الرحيم
امام عزيز
اينجانب سعيد پور سراج ساكن شوشتر، چند نوبت در جبهه هاي حق عليه باطل شركت كرده تا در عمليات والفجر مقدماتي پاي چپم از زير زانو قطع گرديد.
مدتي پيش به هر نحو بود براي دعا خواني به جبهه اعزام شدم ولي هرچه خواهش كردم كه با برادران به خط مقدم و عمليات بروم، برادران اجازه ندادند و حالا ديگر از ناراحتي طاقتم دارد به سر مي رود و مي خواهم اين مسئله را با شما فرمانده كل قوا، مطرح كنم.
تنها ناراحتي من اين است كه مي بينم هر روز يكي از دوستانم شهيد مي شود.
مي ترسم نكند من در شهر و يا در بستر بميرم.
خيلي عشق به شهادت دارم و تلاش مي كنم كه به دوستانم انشاءالله ملحق شوم.
اميدوارم كه جواب بفرماييد.
عاشقي كه تا خون در رگ دارد شما را فراموش نمي كند و قلبش براي شما مي تپد.
1/2/63 دوستدار شما سعيد پورسراج
حضرت امام در جواب اين جانباز عزيز پاسخ دادند:
بسمه تعالي
فرزند عزيز من، از خداوند منان مسألت مي كنم كه شما را با شهداي اسلام محشور نمايد و شما كه سلامت خودتان را در راه اسلام داده ايد از زمره شهيدان هستيد و حق خودتان را به اسلام عزيز ادا نموديد و از اينكه به جبهه نمي شود برويد ناراحت نباشيد. اميد است خداوند شما را حفظ كند.
11 ارديبهشت 63
روح الله الموسوي الخميني
* نقل از کتاب نامه های عرفانی، عاطفی و خانوادگی امام خمینی/ انتشارات تسنیم
برچسبها:
بسیجی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سيد حبيب حبيب پور
|
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سيد حبيب حبيب پور
|
ماييم و تو و غم تو و دوري راه
ماييم و غروب هرچه اميد و پناه
نوميد نشد دلم به خود مي گويم :
برمي گردد بهار – انشالله -
----------------
در غربت خويش آشنايي داريم
همصحبت خوب و با وفايي داريم
تهمت بزنيد جمعه هاي ما را
ما نيز در اين جهان خدايي داريم !
برچسبها:
شعر
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سيد حبيب حبيب پور
|
سرباز عراقي گفت : مرا حلال كن.

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان میگفتیم، اما به گونهای که دشمن نفهمد.
روزي جوان هفده ساله ضعیف و نحیفي، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان میگویی؟ بیا جلو»!
یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».آن بعثی گفت: «او اذان گفت».
برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه میکنی. من اذان گفتم».
مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».
برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.
وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».
به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش میبارید.
آن مأمور بعثی، گاهی وقتها آب میپاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) میدادند که بیشتر آن خمیر بود.
ایشان میگفت: «میدیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه میشوم. نان را فقط مزه مزه میكردم که شیرهاش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی میآمد و برای اینکه بیشتر اذیت کند، آب میآورد، ولی میریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار میکرد».
میگفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک میشوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار میكنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنهکام به شهادت برسم».
سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار میکنم. این شهادت همراه با تشنهکامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.
دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمیخورد و دهانم خشک شده است.
در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب میآورد و میریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا میزد که بیا آب آوردهام.
اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق میکند و دارد گریه میکند و میگوید: بیا که آب آوردهام.
او مرا قسم میداد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم.
عراقیها هیچوقت به حضرت زهرا(س) قسم نمیخوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه(س) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و میگوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق میکند».
همینطور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چیست، حلالت نمیکنم.
گفت: دیشب، نیمهشب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س) شرمنده کردی. الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آوردهای را به دست بیاور وگرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.
خاطره از سید آزادگان مرحوم حجتالاسلام و المسلمین سیدعلیاکبر ابوترابی
برگرفته از كتاب حماسههای ناگفته ـ صفحه90 -88
برچسبها:
خاطره
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سيد حبيب حبيب پور
|
حضرت زهرا ( س) فرمود: اين شهید از ماست.

یکی از برادران عزیزی که در بند اسارت دشمن درآمد، مرحوم آزاده، شهید حاج منصور زرنقاش بود.
ایشان در اردوگاه 11 یا 13 که من در آنجا نبودم، خدمتگزار جمع اسرا بود. قبل از اسارت کارواندار حج بودند، در نتیجه، در اسارت هم شروع میکند همانطور به خدمتگزاری و عهدهدار مسئولیت خدماتی میشوند.
دشمن ایشان را شناسایی میکند و به هر حال، زیر شکنجه دشمن، ایشان مریض میشوند و کمتر از یک ماه که میگذرد همان شب به شهادت میرسد.
همان شب که شب شهادت ایشان است، یکی از برادرانمان در آن اردوگاه خواب میبیند که بیبی فاطمه زهرا(س) وارد اردوگاه شدند. سه نفر از خانمها هم ایشان را همراهی میکنند. خانم فاطمه زهرا(س) مستقیما تشریف آوردند به همین آسایشگاهی که شهید حاج منصور زرنقاش در آن به شهادت رسیده بودند.
حضرت فاطمه زهرا(س) میفرمایند که «حاج منصور از ماست و میخواهیم او را با خودمان ببریم».
این گذشت تا شبی که نوبت کربلا به اردوگاه رسید. در اردوگاه 17 که دو قسمت داشت، قسمت A و قسمت B با هم حدود یک کیلومتر فاصله داشتیم که سعی کرده بودیم به بهانههای مختلف، از طریق مسابقه و از طریق ورزش و هر راهی که میشد با هم ارتباط داشته باشیم. خود من هم همینطور زیاد دعوت میشدم که بروم آن قسمت اردوگاه.
حاجمنصور زرنقاش شیرازی بود و برادرمان حاج موزه همشهریاش بود. در همان شبی که نوبت کربلا به اردوگاه 17 رسید، حاج موزه فرمودند: «خواب دیدم در حرم آقا امام حسین(ع) مشرف شدهایم و همه شهدا هم جمعند. در بین شهدا دیدم حاج منصور زرنقاش هم در حرم آقا مشرف هستند. خوشحال شدم. صورتش را بوسیدم و گفتم: «حاج آقا منصور اینجا چه کار میکنی؟ » فرمود: «از همان شب اول بیبی فاطمه زهرا(س) مرا آوردند در حرم فرزندش آقا امام حسین(ع)».
خاطره از سید آزادگان مرحوم حجتالاسلام و المسلمین سیدعلیاکبر ابوترابی
برگرفته از كتاب حماسههای ناگفته ـ صفحه ۱۱۵
برچسبها:
شهید
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سيد حبيب حبيب پور
|

“حاجی بخشی” دزفولیها به دیار معبود شتافت
به گزارش شبکه خبری دز(دز ان ان) “مهدی قلمباز” معروف به “ملا مهدی” از پیشکسوتان عرصه انقلاب و هشت دفاع مقدس دار فانی را وداع گفت.
مرحوم قلمباز علاوه بر فعالیت های انقلابی در زمان طاغوت حضوری پررنگ در دوره ۸ ساله دفاع مقدس، در جبهه در قالب رزمنده لشکر ۷ حضرت ولیعصر(عج) داشت .
ملا مهدی که از چندی پیش در بستر بیماری بود دیروز ۲۹ فروردین ۹۱ پس از هشتاد و اندی سال مجاهدت ندای حق را لبیک گفت.
مراسم تششیع آن مرحوم امروز چهارشنبه ۳۰ فروردین انجام خواهد شد.
جهت آشنایی بیشتر با فعالیت های مرحوم مهدی قلمباز از این وبلاگ بازدید کنید.
برچسبها:
دزفول
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت   توسط سيد حبيب حبيب پور
|
به گزارش
گروه جهاد و مقاومت مشرق ، حسن انبری به تاریخ 24 آذر 1339 در دزفول متولد شد. در خرداد ماه سال 1342 تنها سه سال و نیمه بود. نفس گرم حضرت روح الله ،در 18 سالگی از او مردی ساخت که سلاح بر دست گرفت ، آسایش و عیش جوانی را بر خود حرام کرد و سرانجام در اسفند 1363 ، « تنها مزد خوبان» را گرفت و بر ایوان عرش نشست.
نوشته ی زیر ، یادگاری است از حسن انبری که روی خط مرز قلمی شده است. در گرماگرم عملیات رمضان. عملیاتی که در آن ، برای اولین بار ، سپاه اسلام از مرزهای ایران و عراق گذشت و برای تنبیه متجاوز ، وارد خاک عراق شد.
حسن به خوبی از حساسیت و اهمیت این اقدام تاریخ ساز آگاه بود و دقیقا به همین مناسبت ، در لحظه ی قرار گرفتن روی خط مرز ، یادگاری از خود به ثبت رساند تا در طول تاریخ ، کسی در نیت او و همرزمانش تردید نکند. هر چند که مریضان و کوردلان ، از این گونه تذکرات سودی نخواهند برد.
متن یادداشت تاریخی شهید حسن انبری ، روی خط مرز: این است تنها راه نجات اسلام و مستضعفان : اطاعت از رهنمودهای رهبر انقلاب دفاع از روحانیت و خون شهیدان و کوبیدن هوای نفس و احساسات زودگذر و آرزوهای دور و دراز است.
به امید پیروزی اسلام بر کفر
مرز بین المللی عراق
حسن انبری
9/5/1361
برچسبها:
دزفول شهید
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت   توسط سيد حبيب حبيب پور
|
ای فرشته ها کنیز خانه ات
هر چه گل در این جهان بهانه ات
صبح یک کرشمه از نگاه توست
هر بهار ماست یک جوانه ات
هرکه عاشق است وامدار توست
هر پرنده در پناه لانه ات
مانده ام به انتظار یک نگاه
خوانده ام ز سوز دل ترانه ات
ای ضریح خاکی ات بهشت من
ای فدای راز جاودانه ات
ما و دستهای التماس و تو
چشم ما و لطف بیکرانه ات
تو چقدر صبر کرده ا ی مگر
کوه داشتی به روی شانه ات ؟
این همه تگرگ غم پناه ده
باز هم مرا به آشیانه ات
برچسبها:
شعر
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت   توسط سيد حبيب حبيب پور
|
تو ای کهکشان گوشه معجرت تو ای رودها موجی از کوثرت
صدای تو پژواک صوت خداست شد آیینه عشق/ پا تا سرت
تمام ملک / خادم خانه ات تمام فلک / زیر بال و پرت
بهشت دل مصطفی روی تو بهار دلم چهره انورت
تمام دل من سیه پوش تو
شده کعبه ام قبر خاموش تو
برچسبها:
شعر
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت   توسط سيد حبيب حبيب پور
|
باز هوای وطنم آرزوست
ای اعجاز بزرگ مدینه !
وقتی دل های شکسته را به رسیدن پیوند می زنی و جان های شیفته را به آرامش می رسانی چه تفاوت دارد که مزارت در بقیع باشد یا هرجای دیگر ؟
هرجا باشی جذبه ی مهر توست که دل ها را به سوی خویش می کشاند و جان را به طراوت و رویش فرا می خواند .
هرجا که آرمیده باشی لبخند تو کلید اجابت هر دعاست و رضایت تو رمز رستگاری .
------------------
ای واژه ی صریح پاکی و ای آفتاب روشن عفت . یا زهرا
کبوتر آواره و سرگردان دل به کنج غربت ، آشیان می گیرد و موج سرکش سرمستی جان ، به ساحل تنهایی تو خاموش می شود و کدام غریب است که به یادت غربت خویش را از یاد نبرد و کدام دلشکسته به پیوند دل شکسته ی تو آرام نمی گیرد؟
اگر موسی(ع) دریا را شکافت تو هم در کنار پدر دریای جاهلیت را شکافتی و امت را به سرزمین روشنایی بردی .
اگر عیسی (ع) به دم مسیحایی خویش مردگان را زنده ساخت تو نیز آنهمه زنان مرده و اسیر را عزت و کرامت و حیات بخشیدی.
اگر ابراهیم (ع) آتش را به عشق و اخلاص گلستان کرد تو نیز کویر خشک و بی روح مدینه و مکه را به ایمان و یقین خویش سبز وخرم ساختی .
حرف حرف قرآن تفسیر نجابت توست و آیه آیه ی آن تاویل عصمتت که تو بهانه ی کثیر آفرینشی ای کوثر بی نظیر هستی !
-----------------------
عر ش ، آشیانه ی تو بود و مقعد صدق وطن تو و از آن رو بود که زمزمه می کردی : اللهم عجل وفاتی : پروردگارا مرا به وطن خویش بازگردان که " باز هوای وطنم آرزوست "
در این میان تنها مردی می سوخت که پناه اشک ها ی کودکان خردسالی بود که مادر را می جستند . مرد آب می شد و هیچ کس را برا ی همدلی و همدردی نداشت جز اشک های میان نخل ها و آه های فراز چاه .
تو رفتی ومدینه ماند و غربت و علی (ع) و اشک . غم آمد و تو بار سفر بستی . دل ، زمین گیر شد و تو پرواز کردی و این کافی بود تا علی(ع) از خدا شهادت را بطلبد ومحراب کوفه را چشم به راه باشد .
علی(ع) سکوت کرد تا جاودانه ترین فریاد را از محراب به خون نشسته به جهانیان برساند که :
فزت و رب الکعبه .
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت   توسط سيد حبيب حبيب پور
|